"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "

علی توی حیاط بازی می کرد. الهه سرش را از پنجره بیرون کرد با صدای بلند گفت: داداش مواظب گل های باغچه باش.
باغچه کوچک با گل های زیبا و سرخ، شادابی خاصی به خانه بخشیده بود. درخت سیب، گوشه باغچه به تنهائی برای خودش آقایی می کرد و نگاه مهربانش را به گل های زیر دستش ارزانی می داشت.
علی همچنان در حال بازی بود که نگاهش به گل سرخی که در وسط باغچه خود نمایی می کرد افتاد، کسی در حیاط نبود ولی الهه از پشت پنجره او را می دید، علی سری به اطراف چرخاند مطمئن شد کسی نیست. دست برد آرام گل را چید. تا خواست نفسش را بالا بکشد که گل را بو کند، الهه جیغ کشید. علی از جا پرید با حالت گریه گفت: چرا مرا ترساندی، چرا یواشکی نگاه می کنی؟!
الهه که از ناراحتی رنگش عوض شده بود با صدای بلند جواب داد: من خیلی وقت است پشت پنجره ایستاده ام شما حواست نیست.
سپس با ناراحتی از پشت پنجره به کنار باغچه آمد جای گل چیده شده خیلی خالی بود الهه با حسرت به باغچه و گل هایش نگاهی انداخت و به غنچه کوچکی که گوشه باغچه بود رو کرد و گفت:
چرا علی، هوس چیدن تو را نکرد اما آن گل نگون بخت را چید؟ بله چون تو در حجاب بودی و زیبائی های گلبرگ هایت را به علی نشان ندادی.
غنچه تا غنچه هست کسی هوس چیدن آن را نمی کند اما وقتی گل شد و از حجاب بیرون آمد، همه در طمع چیدنش نقشه می کشند. چند روز بعد هم پژمرده می شود، از چشمها می افتد و کسی به آن اعتنا نمی کند حتّی همان هائی که عاشق چیدنش بودند.



منبع: "نمی دانستم" حسن محمودی





طبقه بندی: اعتقادی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1389 | توسط : عیسی برادری | نظرات()
نمایش نظرات 1 تا 30